محمود كتبى

110

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

خود را به عرض پدر رساند . جمعى مفتنان و مفسدان كه مدتها ملازم سلطان شبلى بودند و آن پادشاه‌زادهء نيكو سيرت خوب صورت كه كرم و عطاى او حكايت حاتمى را منسوخ كرده ؛ اگر در خلأ و ملأ چيزى از او صادر مىشد آن كافر نعمتان آن را به وجهى وحشت‌آميز به پدر رسانيدندى و پدر نيز از شوكت و تجبر او انديش‌مند بود تا فريدون شيخ سعد كه بركشيدهء او بود و جمعى ديگر بهتانى چند كه قضا برنگيرد قدر برنتابد ، بر آن شاهزاده افترا كردند و فرا نمودند كه او سر خروجى و انديشهء استعلا و استيلائى دارد و دليلى واضح بر اين ، آنكه درين سفر پيشتر از همه بيرون آمد و اسباب و اسلحهء لشكر به يك بار از شهر نقل كرده و با امير مظفر الدين سلغر شاه رشيدى عهد كرده . شاه شجاع از صورت آن معنى كه با پدر به تقديم رسانيد ، از پسر متوهم شد و از سخن افريدون كه به پسر خود تور نوشت كه « من بر بوالديه بره ولده و من عقها عقه ولده » نيك خائف شد ، در ماه ربيع الاول سنهء خمس و ثمانين و سبع مايه او را و امير مظفر الدين سلغر را بگرفت و امير سلغر را به قلعهء سفيد 159 فرستاد و سلطان شبلى را به قلعهء اقليد و سرمق بردند . بعد از آن در سرمستى امر شد كه امير رمضان اختاجى و خواجه جوهر كوچك به قلعه روند و چشم آن پادشاه‌زاده به تكحيل ميل مكحل گردانند . ايشان بر موجب فرمان به تقديم رسانيدند . بيت چون دست قضا چشم ورا ميل كشيد * فرياد ز عالم جوانى برخاست روز ديگر در هشيارى ؛ جمعى التماس ترحمى كردند . سوارى را به قلعه فرستادند كه چشم او را آسيبى نرسانند و ميل نكشند . كار از دست رفته بود . چون اين خبر برسيد ، تأسف و پشيمانى بسيار روى نمود . چرا عاقل كند كارى كه بازآرد پشيمانى . آن حركت بر دولت شاه شجاع مبارك نبود : والدة السلاطين خان قتلغ وفات كرد و شاه حسين برادر شاه يحيى و شاه منصور در آن سفر درگذشت . بعد از آن توجه به جانب سلطانيه نمود . چون به ولايت قزوين رسيد ، سلطان بايزيد و سارو « 69 » عادل به استقبال آمدند و به شاه شجاع پيوستند . پادشاه آنچه وظيفهء تعظيم و نوازش پادشاهانه

--> ( 69 ) . نسخهء گزيده : سارق عادل .